ﺯﯾﺮ ِ ﺑﺎﺭﺍﻥ بوسه ﻫﺎﯼ ﯾﺎﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ

ﺩﺳﺖ ﺗﻮﯼ ِ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ِ ﯾﺎﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ

 

 

 

ﻣﻌﻨﯽ ِ ﺑﯽ ﺗﺎﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺟﺰ " ﻋﺸﻖ" ﭼﯿﺴﺖ؟

ﺷﻮﺭ ﻭ ﺷﻮﻕ ِ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ِ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ


ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺎﻍ ِ ﺧﺎﻃﺮﺍت ﻭ ﺧﺶ ﺧﺶ ِ ﺑﺮﮒ ِ ﺩﺭﺧﺖ

ﭘﺮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ِ ﺧﯿﺲ ﺩﺭ ﺭﮔﺒﺎﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ

 


ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ِ ﺗﻮ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺁﺧﺮ ِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﺳﺖ

’’ دوستت ﻣﯽ ﺩﺍﺭﻡ" ِ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ


ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺪ ِ ﺭﺍﻩ ِ ﻣﻦ ﺷﻮﯼ

ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻧﮑﺎﺭ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﯽ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ


ﮐﺎﻓﯽ ﺍﺳﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﮐﻨﯽ

"ﺳﺮ ﺑﺮﻭﯼ ِ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ" ﻣﯽ ﭼﺴﺒﺪ ﻋﺠﯿﺐ***

 



تاريخ : جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ | ٥:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()

 

آدم  هایی هستند

که دیوار بلندت را می بینند

ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که ،

تو را فرو بریزند ...!

تا تو را انکار کنند ...!

تا از رویت رد شوند ...!

مراقب باش !

دست روزگار هلت میدهد ؛

ولی قرار نیست تو بیفتی ،

اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی ،

اوج می گیری ...

به همین سادگی ...

تو خوب باش ،

حتی اگر آدم های اطرافت خوب نیستند ،

تو خوب باش ،

حتی اگر همه از خوبی هایت سو استفاده کردند 

تو خوب باش ،

حتی اگر جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،

تو خوب باش ،

همین خوب ها هستند که زمین را برای زندگی زیبا می کنند 

زندگی رقص واژگان است ؛

 یکی به جرم تفاوت ، تنهاست ...

 یکی به جرم تنهایی ، متفاوت ..

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()

♥روزهای رفته ی سال را ورق میزنم .......

چه خاطراتی که زنده نمیشوند.......

جچه روزهاکه دلم میخواست تا ابد تمام نشوند

وچه روزهاکه هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد.......

چه فکرها که آرامم کرد

 و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود.......

چه لبخندهاکه بی اختیار برلبانم نقش بست 

و چه اشک هاکه بی اراده از چشمانم سرازیر شد......

چه آدم هاکه دلم راگرم کردند

 و چه آدم ها که دلم را شکستند......

چه چیزهاکه فکرش را هم نمیکردم

 وشد و چه چیزهاکه فکرم را پرکردو نشد.......

چه آدم هاکه شناختم 

و چه آدم هاکه فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان.......وچه.......

و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر میشود.......

کاش

 ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس عشق و یکدلی......

آرامشی که هیچگاه تمام نشود......♥★

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()

 

گاهی احساس می کنم
روی دست های خدا مانده ام...
خسته اش کرده ام....
خودش هم نمی داند

با من چه کند!!



تاريخ : دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()

  

هـَـ ـرگـِــز بـِـه گــُذَشــ ـتِـهــ بـَـرنـَـگــ ـَـرد؛

اَ گـَ ـر  سـیـ ــنـدِرلــا بَـرایــ ـــ بـَـ ـردآشـ ـتَـن

کـَفـشـ ــشـ بَــرمـیـگــَشـ ـتــــ،

هــیـچـوَقـ ـتـــ ...

یــ ـکــــ پــِرنــسـ ـســـ نــمــیـ ـشُــد...!

************************************

پ.ن: خــُدآیا ڪِـآش وَقتــے داشتـے

آدمـآرو مـے آفــَــریدے

آغوش ِ هـَــر آدمے

فَقط قَــــد ِ פــــوآے خُـودِش بـــــود ...!

************************************



تاريخ : جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()

تنهایی را دوست دارم!

عادت کرده ام که تنها با خودم باشم،

دوستی میگفت: عیب تنهایی این است:

که عادت میکنی خودت تصمیمی بگیری،

تنها به خیابان میروی،

به تنهایی قدم میزنی.

پشت میز کافی شاپ تنهایی می نشینی

و آدمها را نگاه میکنی،

ولی من به خاطر همین حس دوستش دارم!

تنها که باشی نگاهت دقیق تر میشود و معنادار،

چیزهایی میبینی که دیگران نمیبینند،

در خیابان زودتر از همه میفهمی پاییز آمده

و ابرها آسمان را محکم در آغوش کشیده اند!

میتوانی بی توجه به اطراف،

ساعتها چشم به آسمان بدوزی

و تولد باران را نظاره گر باشی.

برای همین تنهایی را دوست دارم،

زیرا تنها حسی است که به من فرصت میدهد خودم باشم!

با خودم که تعارف ندارم،

سالهاست-به-تنهایی-عادت-کرده-ام...!

*******************************************

پ.ن: بعد از مـرگـم . . .

قـلــبـم را جــدا از مـن خـــاک کنید

من و دلـــم هیچ گاه

آبـمـان توی یک جـوی نرفت ...!

***************************************



تاريخ : دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()

دوستای خوبم امروز میخوام مطلب جدیدی براتون بزارم که

ممکنه همین چند سطر نوشته مسیر جدیدی رو در زندگی هر

کدوم از شما عزیزای من به وجود بیاره و روح و روان شمارو جلا بده:


 

 

**به آرامی آغاز به مردن می کنی**

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

**به آرامی آغاز به مردن می کنی**

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

**به آرامی آغاز به مردن می کنی**

اگر برده‏ عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

**تو به آرامی آغاز به مردن می کنی**

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می کنند، دوری کنی.

**تو به آرامی آغاز به مردن می کنی**

اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی،

آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت ‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

**شادی را فراموش نکن**

*********************************


پ.ن: ” مـــَـــردها ” در عین پیچــیدگی

در عـــاشقی روش ساده ای دارند !

” تــو را بخواهند برایت می جنگند

“تــو را نخواهند با تــو می جــنگند

*********************************


 



تاريخ : جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ساغر | نظرات ()